تبليغاتX
نیما نعمتی زاده








نیما نعمتی زاده

 

من آر من (سفرنامه)

                                                                    قسمت سوم

(4) 348.JPG

 

پشتِ سر همه، پله های تئاتر رو به سمت اتاق گریم، قدم برداشتم،

صدای رگباریه یه چرخ خیاطی از اتاقی، حواسم رو دزدید...

بچه ها رو رها کردم و پی صدا رفتم...توی همون راهرو که بعد از

 پله ها به اتاق گریم ختم می شد...اتاقی پر از تورهای سبز بود و

دو سه تا چرخ خیاطی و یه خیاط که با اینکه نشسته بود اما

 نمی شد قد بلندش رو نادیده گرفت...با کله و نصف تنم، سرکی

به اتاق خیاطی تئاتر کشیدم...محو تماشای خیاط میانسالی شدم

که تور سبز رو به لباس ِ نیم تنه می دوخت و کار و بار سوزنش

 سکه بود...! همون موقع  صدایی کله ام رو به پشت، برگردوند...

رومئو (علی) بود...

       ــ نیما، خیاط این تئاتر، روز بیکاری هم داره...؟!

       ــ اینجا چیکار می کنی علی...؟!

            مگه نمی خوای لباس رومئو رو بپوشی پسر...؟

       ــ مثل اینکه خودتم اینجایی هاااا...!

دوربین ِ عکاسی، توی دستِ رومئو، چشمک زد و شیطنتمون گل کرد...

       ــ سالن انتظار تئاتر رو دیدی...؟

اینو به رومئو گفتم و هر دو راهیه سالن انتظار شدیم...

سالنی یک ضلعش به تئاتر راه داشت و ضلع دیگه اش، یه ردیف

صندلی بود و بالاش، رژه ی قاب های عکس روی دیوار...!

(2) 349.JPG

      ــ رومئو تو که پارسال اینجا هملت رو اجرا کردی بگو...

      ــ چی رو بگم کاپولت...؟

      ــ این عکسا رو میگم دیگه...

      ــ آها... اینا کارمندای تئاتر جوانان ارمنستانه...!

      ــ البته فکر کنم تعدادی هم مربوط به هنرمندای پیشکسوته...

             راستی علی چرا عکس رضا عارفان توی مملکت خودمون

           هیچ کجا نصب نشده...؟ مگه اون پیشکسوت نیست...؟!

هر دو در سکوتی پر از وَهْمْ غرق شدیم...

یه دفعه با نگاه به ساعت، زمان صدام کرد... دلشوره افتاد به جونم...

      ــ علی بجنب دیگه... دیر می شه ها...بریم...

هر دو پله ها رو به سمت اتاق گریم لگد کوب کردیم...

توی اتاق گریم، تیبالت (کامبیز)، بدنبال کفشش می گشت...

مونتاگو (رضا)، لباسش رو از سر میخ ِ به دیوار کوبیده شده برداشت

و به تن کرد و بدون مقدمه گفت...

      ــ دو...ر...می...فا...سل...لا...سی...!

رضا عارفان، حدود هفتاد ساله، همیشه آروم و ساکت، پیشکسوت

تئاتر سنتی ایران، عینکی و با سبیلی چاق و پر و پیمون... دارای صدایی

ابریشمی که آدمو یاد پرویز بهرام می ندازه...

یکباره همه خندیدن... در پی خنده ها، علی (رومئو)، گفت...

      ــ بچه ها این لباس به رومئو میاد...؟

لباس توی دستش بود و دگمه های رنگینش رو ورنداز می کرد..

دوباره صدای رضا (مونتاگو) بالا رفت...

      ــ سی... لا... سل... فا... می... ر... دو...!

و دوباره شلیک خنده ها...

شوخ طبعیه رضا عارفان برای بچه ها، آشنا بود.

اینکه در اوج سکوت یا طرح یه موضوع مهم، یه دفعه...

      ــ دو...ر...می...فا...سل...لا...سی...!

و فقط همین...! و چرا این، ما که هنوز نفهمیدیم...

با مزه بودن این کار در بی ربط بودنش بود و همه اینو می دونستن...

اونروز هم رضا مثل همیشه در اوج سکوت، با مدل شوخیه خودش،

آرامش رو به گروه برگردوند...

صدای عظیمی، از ته راهرو، گردباد شد و هممون رو به ــ سرعت ــ

مجبور کرد...

چشمام به طرف لباس کاپولت قِلْ خورد...یه لباس بلند که روی

شونه ها انداخته می شد و دوخت طلاییش، برق از سر بیننده می پروند

 نفهمیدم چطوری، اما چشم به هم زدم و لباس کاپولت رو به تن کردم...

یه دفعه ساکت شدم...چشمام خود به خود درشت شد...

به آینه نگاه کردم...کاپولت بد جور بهم خیره شد...!!!

عظیمی وارد اتاق شد...

      ــ چیزی به اجرا نمونده بچه ها...

عظیمی اینو گفت و به طرف رضا (مونتاگو) رفت...

      ــ حالت خوبه رضا...؟!

و ما می دونستیم که رضا به همین راحتی  "آره"  نمی گه...!

و رضا اینبار هم حواسش سر جاش بود و رکب نخورد...

با کله و خنده ی پنهان، جوری جواب داد که یعنی..."بله" و نه "آره"...!

و عظیمی که قانع نشده بود، دوباره پرسید...

      ــ با کله جواب نده رضا...پرسیدم حالت خوبه...؟!

و رضا یه بار دیگه با سر "بله" گفت و بعد عینکش رو  روی بینی

تنطیم کرد و شکم عظیمی رو نیشگون گرفت و گفت...

      ــ ای شیطون...

و عظیمی انگار دست بردار نبود... 

      ــ من باید از تو جواب بگیرم... حالت خوبه...؟!

رضا سرش رو خاروند و به آینه خیره شد... لباس ِ روی شونه اش

 رو مرتب کرد و یه پوزخند زد...

سَوْسِهْ (مترجم) وارد اتاق گریم شد...

      ــ منتظر سفیر می مونین یا اجرا می کنید...؟

      ــ مگه الان ساعت ِ چنده...؟

عظیمی اینو پرسید و اتاق گریم رو ترک کرد...

سوسه که بچه ها رو آماده دید، انگار جوابش رو گرفته باشه

 موهاش رو مرتب کرد و گفت...

      ــ آها... پس اجرا می کنید...!

ژولیت، بانو مونتاگو و بانو کاپولت از اتاق گریم خانم ها بیرون اومدن...

همگی در پی هم به سمت صحنه رفتیم...

265.JPG

                           تئاتر جوانان ارمنستان ــ خیابان مسکو وین

منو رومئو، شونه به شونه پله ها رو قدم بر می داشتیم و

 از اجرا می گفتیم...

      ــ مواظب این لباس باش علی...من باهاش دو ماه خاطره ی

           بهرام و گل اندام دارماااا...

و علی که انگار یه فرصت دوباره پیدا کرده باشه تا به لباسش نگاه کنه،

دستی روش کشید و جواب داد...

       ــ امیرزاده بهرام  رو فراموش کن نیما... تو الان کاپولتی...

و انگار دوباره به سکوت و غُرش حنجره دعوت شدم...!

نفسام خود به خود بر تارهای صوتیم، خراش انداخت و به صحنه رسیدیم.

خبر رسید که می خوان درهای سالن رو باز کنن...

همه پشت شال های کتیبه ایه دو طرف صحنه گم شدیم...

پرده باز بود... عنایت و یاسر نواختند...نور تماشاگران روشن بود

و  چند سیر نور صحنه...!

من (کاپولت)، کامبیز (تیبالت) و مهین (بانو کاپولت)، راست صحنه،

پشت شال بلند و سبز رنگ، قایم شده  بودیم و بقیه روبرو

 در طرف دیگه ی صحنه... تماشاگرا با کمترین صدا نشستن...

صدای پوست چیپس و پفک شنیده نمی شد... آوای بی محل موبایلی

صحنه رو کفری نمی کرد...کودکان انگار توی خونه بودن... یا اگه اومده

بودن، آروم و بی صدا صحنه رو میپاییدن...!

به پایان موسیقیه شروع، نزدیک می شدیم، اما، نور ِ کم سوی صحنه

هنوز روشن بود... به طوری که روکش قرمز رنگ ِ تخت، همچنان

 وسط صحنه خودنمایی می کرد... 

همه با تعجب به هم نگاه می کردن... به علی نگاه کردم و خیلی آروم

بهش گفتم...

      ــ چرا نور صحنه رو برای ورود ما خاموش نمی کنن...؟!

نور صحنه باید خاموش می شد و بعد از اینکه سر جای

خودمون قرار می گرفتیم، همه جا روشن می شد

 اما این اتفاق نیافتاد...چرا که نور ِ کم جونِ صحنه، ورود ما رو لو میداد و

کارگردان به همین دلیل آروم و قرار نداشت...

همه به سوسه فکر می کردیم...

       ــ اون کجاست...؟

       ــ اگه بودش می تونست به اتاق نور بره و این موضوع رو

            به خانم نورپرداز منتقل کنه...

       ــ بچه ها اگه اشتباه نکنم سوسه رفته روی صندلی نشسته...

       ــ آره اون بین تماشاگراست...

تماشاگرا یه دفعه کف زدن و موسیقی برای سومین بار نواخته و تکرار شد

و نور کم سوی صحنه نرفت که نرفت...

نمی دونستم بترسم یا خجالت بکشم...!

                                                               ادامه دارد...

 348.JPG

                                                      سالن انتظار تئاتر جوانان ارمنستان

برای همه ی نظرات ممنونم...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:26 توسط نیما| |

 

مَنْ آر مِنْ (سفرنامه)

                                                   قسمت دوم

bbbbbbbb.JPG

 کاپولت  (تمرین پیش از اجرا... بدون لباس نقش)  

 

انتظارها به سالن ِ انتظار تئاتر جوانان ارمنستان رسید...

صدای گامب و گومبِ قدمهای بچه ها بر روی پله ها ی تئاتر،

یه عالمه بازیگوشی کرد تا اینکه، توی پاگرد، به یه در کوچولو رسیدیم...

پج و پچ ها میون بچه ها بالا رفت که...

        ــ اِه... این ساختمون چقدر کهنه اس...!

        ــ تئاترای خودمون که خوشکل ترن...!

          ــ خودشون یا نمایشامون!!!

        ــ نه بابا  بازیگرامون...!!!

        ــ مگه ما اصلا تئاتر هم داریم...؟!!!

        و ...

علی (رومئو) انگار بخواد پچ و پچا رو تموم کنه،  جواب داد...

          ــ قدیمی اما شیک... معلومه بهش رسیدن... رهاش نکردن...!!!

توی پاگرد، بعد از گذر از در ِ کوچولوی پشت صحنه، همه جا تاریک شد...

توی کوریه فضا، همه کورمال کورمال بدنبالِ سوراخ می گشتن که

یکی صداش رفت بالا...

       ــ اِه... بچه ها یه در...!

در واقع ما میون دو تا در، توی اتاق ِ تاریک،گیر کرده بودیم...

اتاقی که ما رو از پشت، به صحنه می رسوند و زمان اجرا، به نوعی

 جلوی انتقال صدا، به داخل سالن رو می گرفت...

بعله...!  یه در دیگه و بعد از اون تئاتر...

چشما کم کم به اندازه ی نور اونجا عادت کرد...

مَردُمَک ها گشاد شدن و یه دل سیر، نور دیدن و دید زدن...

یه کم نور کم سو، تا اندازه ای که فقط همدیگه رو ببینیم،

از جایی تابیده شد اما معلوم نبود از کجا...؟!

چشمام به اطراف دو دو زد... سقف... دیوارا...اینور ... اونور...

نه انگار یه نور معمولیه...! کنجکاوی زیاد طول نکشید...

آخه نور سالن داده شد و همدیگه رو بهتر دیدیم...

عظیمی پله های بغل سِنْ رو پایید و از روی صحنه پایین رفت و

ردیف اول، روی صندلی های مُبْله نشست...چشام یه دفعه محو

سادگیه تئاتر شد... بیش از چهارصد صندلیه مبله ی سبز رنگ...

چراغ اتاق فرمان، همون روبروم، ته سالن، پشت سر صندلی های

 طفلی، روشن شد... اما هیشکی از پشت اون پنجره ی شیشه ای

  خودشو نشون نداد...! چشام با چرخش کله، به کنده کاری های

دیوارای دو طرف خیره شد...نقوش ساده و قهوه ای رنگ...

شیب صندلی ها یه نَمه زیاد بود...انگار اگه بخوای از روی صحنه

به آخرین صندلی، ته سالن، نگاه کنی، کلاه از سرت می افته...!

بیشتر هول شدم که کلاهِ اجرامون، امشب، انگار پس معرکه اس...!

عظیمی صداش بالا رفت که...

        ــ وقت نداریماااا...پس این نور پرداز کجاست...؟

سَوْسِه(مترجم) از بالا پله ها رو، رو به پایین سرازیر شد

 و به عظیمی گفت...

        ــ آقای عظیمی نور پرداز منتظر شما است...!

سوسه آخرین پله رو هم گذشت و ردیف اول، کنار عظیمی نشست.

عظیمی دستی به موهای سفیدش کشید و صورت تازه تراشیده اش

رو خاروند و به روی صحنه خیره شد...یه تخت، با روکش قرمز مخملی

 زیر نیمچه نور سالن ــ نمی دونم از کجا ــ خودنمایی می کرد...

فقط همین...این همه ی صحنه ی ما بود ...

 عظیمی نگاشو به چپ چرخوند و عنایت و یاسر، غرق ِ دینگ و دانگ و

هااای هوووی بودن...صدای سه تار ِ عنایت به همراه تارهای وحشیه

صداش، تئاتر رو حالی به حالی کرده بود... یاسر هم آرشه بر کمانچه 

می کشید و در کمین اجرا، همون گوشه، روی صندلی نشسته بود...

هر دو کنار هم، یار ِ آهِ هم بودن و آه و ناله ی ساز رو در می آوردن...

سوسه که جوابی از عظیمی نشنید، دوباره پرسید...

       ــ آقای عظیمی نورپرداز منتظر شماست...

عظیمی به سمت عنایت و یاسر اشاره کرد...

       ــ اونجا...!

سوسه هم نگاشو به چپ چرخوند و جهت اشاره ی عظیمی رو

دنبال کرد...! عنایت و یاسر رو دید...!

       ــ اونجا چی آقای عظیمی...؟!

عظیمی دستاش رو از دو طرف چرخوند و باهاشون

 دایره درست کرد...

       ــ یه نور گرد می خوام... دایره ای... در ضمن آبی باشه...

سوسه همونطور که روی صندلی نشسته بود به عقب چرخید و

به زبان ارمنی با اتاق فرمان حرف زد...

بعد از یک دقیقه گفتگو بین سوسه و خانم نورپرداز، یکی از دستیارانِ

نور تئاتر، از بالا، ته سالن، سر و کله اش پیدا شد و پله ها رو

سه تا یکی پایین اومد... خانم نورپرداز، از پنجره ی شیشه ای

 اتاق فرمان کله شو بیرون کرد و نکات مهمْ رو به زبان ارمنی به دستیار

تذکر داد...توی همین فاصله، به سوسه که اون لحظه بیکار، کنار عظیمی

نشسته بود، نزدیک شدم...

       ــ خانم سوسه، زبان ارمنی خیلی شبیه به روسیه...؟

سوسه همونطور که نشسته بود موهاشو مرتب کرد و خندید و گفت...

      _ نه... نه...زبان ارمنی به هیچ زبانی شبیه نیست!

از خنده ای که تحویلم داد، تعجب کردم... انگار خودش فهمید و

 سریع توضیح داد...

      _ آخه شما اولین نفری نیستید که این سوال رو می پرسید...

           همه همین رو می گن...!

برام جالب بود که چطور ممکنه که همه اشتباه کنن...!!!

شاید در شنیدن ابتدایی، همین اشتباه رخ بده اما وقتی که به

 مغز تلفظ ها دقت می کنی،  نتیجه فرق می کنه...!

عظیمی حرف من و سوسه رو قطع کرد...

      ــ این نور که آبی نیست...! من گفتم آبی... این بنفشه...!

سوسه به نوری که عنایت و یاسر رو خورده بود نگاهی انداخت و

 به خانم نور پرداز منتقل کرد و بعد دوباره به نور داده شده خیره شد

 و کمی تعجب کرد... اما جلوی خودش رو گرفت و نذاشت چشمی،

 تعجبش رو بدزده...!

سوسه، دانشجوی ارمنی تبار، ساکن ارمنستان و دانشجوی ایرانشناسی،

بسیار مودب و گرم رفتار و مسلط به اساطیر و شعرای ایرانی،

 انگار هنوز دنباله ی بحث زبان رو گرفته باشه ادامه داد که...

       ــ بله این دو زبان با هم خیلی فرق می کنه...

            تفاوت از زمین تا آسمانه... 

خانم نور پرداز، از ته سالن ــ از اتاق فرمان ــ  اعلام کرد که

 نور آبی آماده اس و تنها سوسه و یکی دوتای دیگه که ارمنی

 بلد بودن، فهمیدن... سوسه هم زبان رو برگردوند...

        ــ میگه اینم از نور آبی... خوبه...؟

عظیمی دوباره به عنایت و یاسر خیره شد و گفت...

        ــ نه این آبی نیست...! بنفشه...! من نور آبی می خوام...

            در ضمن این نور که دایره ای نیست... بیضیه...!

همه با تعجب به  عنایت و یاسر نگاه کردن...!

اون لحظه عنایت و یاسر، ساز بدست،  معروفترین آدمای تئاتر شده بودن...

آخه بارها نور تنظیم شد و عظیمی نپسندید...!  تا اینکه سوسه پرسید...

       ــ نور پرداز می گه قسمت های دیگه از نمایش هم نور دارید...؟

عظیمی نگاش رو به سمت مرکز صحنه چرخوند، تختِ خوابِ  قرمز رنگ،

هنوز همون وسط چشمک می زد...

به تخت اشاره کرد و گفت...

       ــ خانم سوسه، ما فقط هشت بار رفت و برگشت نور داریم، همین...

سوسه مثل دفعه های قبل گفته های عظیمی رو به نور پرداز

 منتقل کرد... دستیاران نور تئاتر، کوچکترین اعتراضی به ما نمی کردن...

هر چه بود احترام به نظر کارگردان بود، حتی اگه اشتباه بگه...!

 سوسه از نورپرداز جواب شنید و سرانجام نتیجه رو  به عظیمی

 اعلام کرد...

       ــ نور پرداز می گه، پایان هر پرده رو الان اجرا کنید تا ببینم و

           یادداشت بردارم و بدونم که چه زمانی نور باید خاموش بشه...

عظیمی انگار بخواد کف بزنه، دستاش رو به هم کوبید فریاد کشید...

      ــ رومئو، ژولیت، پیتر، کاپولت، بانو کاپولت، مونتاگو، بانو مونتاگو،

          تیبالت، گری و گوری... همه روی صحنه... زود باشین بچه ها

          شب شداااا...

همه روی صحنه حاضر شدیم...

 پیتر هنوز بالای سر عظیمی وایساده بود...

        ــ خودتم بیا بالا حسن... مگه تو گوری نیستی...؟!

عظیمی هم بدون اینکه به پیتر نگاه کنه جواب داد که...

        ــ به تو هیچ ربطی نداره...!

(2) 152.JPG

                       ژولیت

 

ابتدا و پایان صحنه ها دونه دونه به صورت تمرین اجرا، انجام شد...    

هر جا بازیگری حرکت اضافه ای  انجام می داد، عظیمی تذکر می داد...

       ــ هر کاری که تمرین کردین انجام بدین بچه ها...

            همونی که امشب قراره اجرا کنیم...

            نور پرداز داره یادداشت می کنه و به ذهن میسپاره...

            اگه اجرای الان با اجرای امشب فرق کنه،

            همه چی به هم می ریزه ها... اون که زبان ما رو نمی دونه...!

عظیمی که ساعدش روی سرش جا خشک کرده و

صندلیش ،قورتش داده بود...کله شو تکونی داد و رو به من کرد و گفت...

       ــ چرا لباس کاپولت رو نپوشیدی هنوز نیما...؟! 

        ــ هر موقع بگید ما آماده ایم... باشه می پوشم...

بعد به بقیه بچه ها نگاه کرد و فریاد کشید...

      ــ چرا هیشکی  لباس  نقْشِشْ رو نپوشیده...؟!

          مثل اینکه دو ساعت دیگه اجرا داریماااااا...!

با همهمه و گامب و گومب، صحنه رو خالی کردیم و راهیه اتاق گریم

 شدیم... تنها عنایت و یاسر، زیر نور آبی و دایره ای، عظیمی،سوسه و

خانم نور پرداز توی اتاق فرمان باقی موندن...

هنوز بیرون نرفته بودم که دیدم؛  عظیمی چشماشو بست و با دست به

نوازنده ها اشاره کرد...

       ــ عنایت و یاسر، بیکار نشینین...یه چیزی بزنین...

و عنایت نواخت...

یاسر هم نواخت...

و عنایت چه آهی کشید...

                                 "تو بگو گوشواره طلا داری

                                               محبوبه ی من...

                            چقدر تو حجب و حیا داری

                                               معشوقه ی من...

                           حالت ِ آیْ حالت ِ مرغ هوا داری،هوا داری  

                                                          به صید دل من...

                                               آخ جانم به صید دل من..."

                                                                     

                                                                            ادامه دارد...

         (3) 152.JPG

                     ژولیت،آخرین تلاشش را برای رضایت پدرش(کاپولت) برای ازدواج با رومئو می کند اما...

                                          تمرین سه ساعت پیش از اجرا ـــ تئاتر جوانان ارمنستان

 

برای نظرات قسمت اول سفرنامه سپاسگذارم دوست خوبم...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:53 توسط نیما| |

 

                 مَن آر مِنْ (سفرنامه)

(2) ppp.JPG

آسانسور به موسیقی افتاد... طبقه ی دوم... طبقه ی اول... صفر...

                                  در باز شد...

با  باز شدن در آسانسور، موسیقیه ارمنی به های و هوی افتاد...

روبروم حسن عظیمی، توی سکوتِ خودش غرق بود...

انگار کسی هم به خودش راه نمی داد...

به چند تا برگ کاغذی که دستش بود نگاه می کرد...

     - من آماده ام آقای عظیمی...

     - خب باااش...! کی با تو کار داره...؟!  بدون تو هم می تونم

         رومئو و ژولیت رو اینجا اجرا کنم...!

حسن عظیمی شصت و سه ساله ـ موی سفید ـ از کارگردانان

 پیشکسوت تئاتر سنتی ایران، مردی شوخ طبع، بذله گو و رُکه...

همونطور که کاغذها رو مرتب می کرد، خندید و شونه هام رو فشرد

بعد سبیلش رو نوازشی کرد و گفت:

     ـ پس بقیه کجان نیما...؟!

به لابی هتل نگاهکی انداخته و بچه ها رو جستجو کردم...

احمد محرابی آسته آسته به ما نزدیک شد... به عظیمی گفتم:

     ـ پیتر داره به ما نزدیک می شه... پشت سرتون...

عظیمی مثل همیشه، رک و جدی، بدون اینکه پشت سرش رو

 نگاه کنه گفت:

      ـ بدون پیتر هم کار رو اجرا می کنم... به اون هم نیازی ندارم...!

سه تایی خندیدیم و در اوج خنده های انفجاری، پیتر (احمد محرابی)

هندزفریش رو مرتب کرد و گفت:

      ـ تو که همیشه می گی سیاه توی آستینت داری... خب رو کن...

000.JPG

عطیمی یکباره خنده رو قظع کرد و خیلی جدی به پیتر جواب داد که:

      ـ اگه خیلی دوست داری اون روی سیاه منو ببینی، سیاه می شااا...!

سه باره شلیک خنده ی سه نفری توی قیافه ی رهگذران لابی هتل

متروپل، مکث انداخت...عظیمی رو به من کرد:

      ـ خوب گوش کن نیما اگه بچه ها تا یک دقیقه ی دیگه از

          اتاقاشون بیرون نیان، مدرک تحصیلیت رو بایکوت می کنم...!

                ( مدرک تحصیلی ماجراها داره که بماند...!)

دیگه به شلیک خنده ی چهارم نرسید...آخه آسانسور به دیلینگ افتاد و

 بچه ها یکی پس از اون یکی وارد لابی شدن...سلام سلاما بالا گرفت

عظیمی تا تونست، گروه رو به یه پس گردنیه شیرین ِ پدرانه از جنس ِ

کارگردانیه خودش، مهمون کرد... همهمه ی گروه، لابی رو قورت داد...

همون موقع، خانم سَوْسِه، مترجم گروه، پیداش شد و با همون غوغای

تق و توق ِ راه رفتنش به ما نزدیک شد و گفت:

       ـ ماشین آماده است... شما حاضرید...؟!

حسن عظیمی(بازیگر،نویسنده و کارگردان)، علی صادقی خواه(رومئو)

ستوده حیدری(ژولیت)، رضا عارفان(مونتاگو)، هما مکرمی(بانو مونتاگو)

خودم که نیما نعمتی زاده باشم(کاپولت)، مهین بوجار(بانو کاپولت)

کامبیز طلایی(تیبالت،پرنس و گری)، احمد محرابی(پیتر یا همون سیاه)

عنایت خادم بشیری(خواننده و نوازنده ی سه تار)

یاسر بیات(نوازنده ی تنبک و کمانچه)  و در پی همه خانم سَوْسِه،

هِلِک و تِلِکْ، سوار ماشینی شبیه به وَنْ های مال خودمون که از چین

اومده! شدیم...!

999.JPG

روبروی هتل متروپل، ساختمانی که نامش آرارات

بود و تا روز آخر سفر هم نفهمیدیم هتله یا چیز دیگه، مثل روزای

دیگه خود نمایی کرد...هوا ابری بود... ماشین با عطسه ی استارت

به هِن و هون افتاد و راهیه خیابونای ایروان شدیم...

توی ماشین، هم سکوت بود و هم همهمه...!

من به اجرا فکر می کردم...انگار دیگه نمی تونستم خودم باشم...

کاپولت بودم... ذهنم به صحنه سفر کرد و کاپولت نمایی...!

عنایت، سازش بر روی دلش بود و ذوقش شور می نواخت و

از پشت عینکِ گِردش به نا کجا آباد خطوط حامل خیره بود...

یاسر، درونش، هیاهوی ضرب داشت و برونش، آرامش کمانچه...

علی، ستوده و کامبیز هم در کورس سکوت سبقت می گرفتن...

مهین با رضا عارفان حرف می زد...

هما، عینک آفتابیش رو تمیز می کرد و به فکر خرید از بازار بود...

عظیمی بدون مقدمه، گفته های احمد رو قطع کرد:

      ـ خدا کنه خاطره ی اجرای "سعدی هملت می شود" دوباره

         زنده بشه...

بعد از گفته ی عظیمی، انگار وحی اومده باشه، همه یه دفعه

ساکت شدیم...

توی همون سکوتِ  بی زبون، سَوْسِه که جلوتر از همه، کنار راننده

نشسته بود، نذاشت عمر خاموشی کلام زیاد طول بکشه...

       ـ رسیدیم... اینجا خیابان مسکو وین است...

           این هم تئاتر جوانان ارمنستان ...

و من با اینکه روز قبلش تئاتر جوانان ارمنستان رو دیده بودم،

دوباره به تجسم فضای داخلیه اون مشغول شدم...!

از ماشین که پیاده شدم، پرچم کشورهای شرکت کننده نگام رو دزدید...

                            

(3) PIC_0009.JPG

                                 SHAKESPEARE    

                               INTERNATIONAL

                             THEATRE FESTIVAL

                                YEREVAN_2009

                   جشنواره ی جهانی شکسپیر، ایروان

                                    2009 _1388

                                          SEP

به ساعتم نگاه کردم...به وقت ایروان، دو  بعد از ظهر بود...

هر چه به اجرا نزدیک تر می شدیم، بیشتر توی خودمون فرو میرفتیم

      ـ راستی بچه ها ساعت هفت شب اجرا داریماااا...!

خنده ها توی وَهْم بزرگیه جشنواره گم شد...

دوتایی،یکی یکی،سه تایی وارد تئاتر شدیم و ...

                                                                       ادامه دارد...

        PIC_0005[1].jpg

                                      تئاتر جوانان ارمنستان ــ خیابان مسکو وین (ایروان)

 

دوست خوبم نظر رو فراموش نکن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:35 توسط نیما| |

 

 

امشب...

ghoran.jpg

            هر اعتقادی دارید برام محترمه... آزادانه نظر بدید...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:3 توسط نیما| |

870222.jpg

هول شدم...

نوار چسب رو جوری بریدم که انگار باهاش دشمنی داشتم...

احساس کردم انگشتِ شستم داره میسوزه...

نوار چسب قرمز شد...! نه... نه...سرخ شد...

منم سرخ شدم باهاش...نه...نه...قرمز شدم...

تیغه ی بُرش نوار چسب کار ِ خودش رو خوب بلد بود

              و من... انگاری نه...نه...

جعبه رو جوری کادو پیچ کردم که...

...که میشد از چروکِ طرح گلهای کاغذ کادو  و...

...و  اخم ِ نوار چسبایِ به زور چسبیده شده، عجله رو به خوبی فهمید...

دوباره انگشتِ شستم  زُق زد... قر و اطوار اومد...

بی خیالش شدم...

 پا شدم رفتم به سراغ یخچال... چراغش روشن شد...

 نورش افتاد به تک شاخه گل نارنجی که عصری خریده بودم...

تا اومدم ساقه اش رو بگیرم،

            برای سومین بار شستم خبردار شد که...انگشت شستم آره...

آره دیگه... گل رو هم روی جعبه ی کادو چسبوندم و...

                    ...و به ساعت نگاه کردم...

سر و وضعم درست و درمون نبود...

ته ریش ِ سرک کشیده از پوست، دلم رو ریش کرد...

صدای در اتاق خواب با نیمچه جیررر ِِ روزای اخیرش شنیده شد...

همسرم منو ویلون و سرگردون دید...

یه دفعه یادم اومد که...ای داد بیداد، فشفشه ها خاموشه...!

چراغ اتاق پذیرایی چرا روشنه...؟!

و یه دفعه یه جستِ شلنگ تخته ای زدم به سمتِ کلید چراغ...

همه جا تاریک شد... وااای فشفشه ها رو که هنوز روشن نکردم...!

 توی سکوتِ لامپ، دنبال فندک گشتم تا...

 ... تا فشفشه و شمع ها رو روشن کنم...

اما انگار باید اول، دومی رو انجام می دادم، بعد می رفتم سراغ اولی...

توی همون تاریکی، همسرم که حسابی گیج شده بود،

انگار همونجا خُشکش زده باشه، 

          با صدای لرزان و نگران پرسید:

                                "حالت خوبه؟!"

                 جواب دادم... 

                               "اِ ... مبارکه دیگه...!!! چیزه...اِ...تولدت...!!!"


                   روز تولد همسرم یه سال دیگه متولد شد

                             تولدت مبارک عزیزم

                                     (نیما)

  

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:0 توسط نیما| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت